تبليغاتX
دلشوره

دلشوره

 

وطن یعنی دویدن در پی نان

وطن یعنی کمک کردن به لبنان

وطن یعنی عرب را چاق کردن

معلم های خود را داغ کردن

وطن یعنی خرید تاید و شامپو

وطن یعنی رییس جمهور هالو

وطن یعنی همین بنزین همین نفت

همین نفتی که توی سفره ها رفت

وطن یعنی که اصلاحات "چینی"

وطن یعنی که روی خوش نبینی

وطن یعنی همین آیینه دق

وطن یعنی خلایق هر چه لایق

+نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت12:29توسط سمیرا | |

شيطان عاشق خدا بود ... مي خواست تنها عاشقش باشد ...

فرياد زد ... خدا نفهميد ! . . .

 خدا بزرگ بود ...

مي خواست عاشقي کند ... آدم را آفريد! . . .

سالها پيش آدم خدا را از ياد برد ...

آدم عاشق شيطان شد ! اين وسط خدا تنها ماند

 ... به همين سادگي !!!!

+نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت18:4توسط سمیرا | |

من از مردن نمیترسم،

هراسم از نمردن زیر بار یوغ شیطان است،

نه از افعی ضحاکان،

من از تردیدهای کاوه میترسم،

من از ماندن به هر قیمت در این ویرانه میترسم


 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت14:33توسط سمیرا | |

برای من مارک کفشت مهم نیست

من فقط نمی خوام زیر پات باشم ............

+نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت10:29توسط سمیرا | |

هر چقدر ترسیده باشم ، باز تو خدای منی

هر چقدر ترسیده باشم ، در مرگ و زندگی دست و پا می زنم

که تعریف هم آغوشی رو عوض کنم

و عجیب است ......

هر وقت گریه میکنم یاد شیطان می افتم

بد است ؟

+نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت21:0توسط سمیرا | |

 

خدا شیطان را در چهره ایی زیبا فرو فرستاد

و ما ایمان آوردیم...

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت20:42توسط سمیرا | |

دلم برات خیلی تنگ شده چرا انقدر باهام لجبازی میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟

کاش یه روزی اینارو میخوندی...

تنهام...

+نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت12:5توسط سمیرا | |

سراسیمه می آیی ، خودت را می سپاری به دستهای من ،
با تنت چه کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟
پلک میزنم و به سقف خیره می شم
با نبودت چه کار کنم؟؟؟؟؟

+نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت11:46توسط سمیرا | |

اصلا بیا خورشید و پس بفرستیم برای خدا

تا تو ببینی که حضورت کافیست

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت11:13توسط سمیرا | |

میدانی حتی صدای قلبم هم نمی آمد

انگار همه را برای نفسهایت شمرده بودم

حالا تمام شده بود

نه اینکه ترسیده باشم .....نه......

فقط میخواهم بگویم چرا نصفه شب پاشدم و رفتم زیر تخت خوابیدم

که خدا برای اولین بار من و بی تو نبینه

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت11:28توسط سمیرا | |